صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...











انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس
در این غزل زیبا چهار بیت از سعدی شیرین سخن است و بقیه ابیات از مانی میباشند ... ............................................................................................. نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یک دل سردست برفشانی سروجان می فشانم به رهت نموده منزل به طریقت تو صوفی شده ام مرا ندانی رهِ دیر بسر بدادم رهِ میکده گزیدم ز شراب خوش گوارت وز مستیم چه دانی ؟ نه نشسته ای به بالین نه شنیده ای کلامی سخنی گرم برآید ندهی زما بیانی ز مُراد دل بگویم ، نفسی چو گل ، فشانی که چو مرغکان خوش روی ، بگشا ز لب دهانی نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میانِ جانی دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد که جواب تلخ گوئی تو بدین شکر دهانی نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی ز فراق یار گفتن چو فروغ شمع ماند که بسوزد و بسازد ، ببرد بهر نشانی بده حکم خود ، بینداز بتنم بهار خوش بوی بنما ز هر کلامی برسان که چون ، شهانی بزنم به تیر عشقت که دلم ز آتش تو که ز شعله می گدازد ، همه رنگ و خوش کمانی به مَرام خوب رویان گنهی نکرده ، مانی برِ ما ستم روا نیست نگشوده ای تو خوانی ............................................................................................. تهران ---- 20 / 2 / 1391 ---- مانی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:8 توسط مانی |
در این غزل سه بیت از استاد غزل ، سعدی شیراز آمده ، و بقیه از مانی است ، و پیدا کنید آن سه غزل را ....... ............................................................................. مشتاق توام با همه جوری و جفائی محبوب منی با همه جرمی و خطائی در بستر عشق گرچه خطا جانب من بود در محظهر عشق خوشتر از حرف و ندائی مارا چه شده این همه سختیِ بلاخیز درد من مسکین بنما فتحِ شفائی گربر دولبت غنچهء بشکفته برآری با بوی گلت سرزده از من به نوائی من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم در حضرت سلطان که برد نام گدائی اینک که زدم دل پس امید مَرامت بنما قدمی این همه بر جرم و جفائی مارا هوسی سینهء پرگرم تو باشد مارا سببی رحمت آن مهر و نوائی بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعائی در باغ دلت این همه گلگشت نسیم است با بوی دل آواز تو ، ما کرده پنائی دستم تو بگیر کودک نوپای ترا بین مهرم بپذیر قامت بالای سمائی همراه مَنی ، ماهِ شبِ تیره و تارم بنما قدمی ، بگسل از این بند که رهائی
مانی ز درِ شوق و امید ، آمده دربار مارا بنواز هرچه کنی حد و ثنائی ............................................................................................. از اشعار مانی – تهران – بهار 1391 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:34 توسط مانی |
در این غزل سه بیت از استاد سخن سعدی آمده ، و بقیه از مانی است ... ............................................................................................. تو از هر در که بازائی بدین خوبی و زیبائی دری باشد که از رحمت بروی خلق بگشائی در این بُستان و جشن گل ز رویت حلقه زد بلبل ندامت می کشند مرغان چرا از غنچه بُرنائی زبان گفتگو کوتاه ز وصف تو در ماندیم کنار سرو جایت نیست در این باغی که رعنائی خیال آرزومندی زدیم بر دیدهء حِرمان در این بندی که زندانیم امیدم باد که نگشائی دعائی کن که برخیزیم از این آتش سرای تو وگر خاکسترم داری بگیر جانم که فرمائی تو با این حس نتوانی که روی از خلق در پوشی که همچون آفتاب از جام و حُور از جامه پیدائی مرا چون کاسه جام می ، بگیرائی و لب تر کن و یا در خُمره غرقم کن از این بن بست تنهائی مثال لالهء گلگون که دشتم لاله گون کردی چو فرشی بر چمن روئی دلم را لاله افزائی فغان سینه نشنیدی در این سوز و گذار ما تنم را جمله می سوزی بزن آتش که همرائی تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی تو خواب آلوده ای بر چشم بیداران نبخشائی ز عشق تو گریزی نیست از این راهی که میدانم ز تیر تو خلاصی نیست هر آنگونه که می خوائی بخوان ای مرغ خوشخوانم چو مانی ، قصه گو امشب ز دلبر قصه ها دانی نشانی از سرِ مائی .............................................................. بُرنا = جوان – زیبا – خوب حِرمان = بی بهره بودن – بیرون ماندن تهران – بهار سال 1391 --- مانی 
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:45 توسط مانی |
در این غزل سه بیت از استاد کلام و سخن سعدی ، در متن غزل قرار گرفته است و ادامه از مانی است .

................................................................
همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سروِ روانی ؟
همه گویند ، همه دانند ، همه در پیش تو جویند
من غافل که ندانم تو چه ماهی به عیانی
سر و بالای تو مَرمَر شده از سنگ بتراشند
چو بُتی پیکرهء تو که به از سَروِ روانی
نوکِ مژگانِ تو پرتاب شده این پارهء دل را
که شکاری زده صیاد و عجب سخت کمانی
هرچه در حُسن تو گویند و چنانی به حقیقت
عیب آنست که تو با ما به ارادت نه چنانی
ساغرِ همچو شرابت که لبت داده بسُرخی
لعل و گوهر چه بگویند که خودت گنج جهانی
تو چنان عشوه پرانی و که از نور جمالت
همهء خلق به اسیری زده ، مردم بدوانی
تنِ مجروح و من و دل همه در دام بدادم
پّر و بالم بگرفتی ، سرِ بامت بنشانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
شعلهء شمع بسوختم که ترا شعله رسانم
بردلِ ساکت و خاموشِ منش نور نرسانی
مانی از درد نهان است که عیان کرده حکایت
بهر این درد نهانم بوئی از مهر نفشانی
..............................................................
تهران ... مانی ... بهار سال 1391
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:28 توسط مانی |
در این غزل سه بیت از سعدی شیراز ، آمده که در متن غزل میباشند ... بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست ... بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطائی هست ز بند و رنج رها کن وجود هر خواری به سینهء خوبان دل ، دوائی هست هزار قصهء معشوق یکی عمل نشود حدیث صحبت عاشق ماجرائی هست ز دست دلبر خود می کشم عذاب ، ولی در این سرای دلم باز سرپنائی هست زدست آدم نا اهل مرا پناهی نیست به هرکجا که گریزم صد بلائی هست بکام دشمن و بیگانه رفت چندین روز ز دوستان نشنیدم که آشنائی هست روا مدار که کنون سینه چاک برگردم مرا به نیکی رویت هنوز صفائی هست ز دولت سرشار عشق اگر که برخیزم ببین که مرا همچنان ردائی هست روا بود که چنین بی حساب دل ببری مکن که مظلمه خلق را جزائی هست بخاک میکده و می ، فتاده شد ، مانی چرا که سینهء ما را ز جان هوائی هست ...................................................... مانی – تهران – 4/2/1391

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:47 توسط مانی |
هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت ...

در این غزل سه بیت از استاد سخن سعدی شیرازی در متن غزل آورده ام و اقتباسی از اوست با کلام و قوام و مرام و پیام خود .
.....................................................................................
هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت
برسر این باغ وگل ، سرو ندارد قرار
سرو خجل ماند و گفت ، قامت و اندام رفت
درنظر عاشقان صحبت معشوقه جوی
ورنه بغیرش در آن گفتهء تو خام رفت
عکس ترا می کشم بر در و دیوار دل
تا که بچشمم شوی ، صورتی در جام رفت
مظهر خورشید و نور از پس کوه می دمد
نور مَهت چون رسید هلهله بر شام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
بر در این میکده دل به صبوری زنم
هرکه برش ، می ، نخورد ، مُرده و ناکام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه بجائی نبرد هرکه به اقدام رفت
هرکه هوائی نخورد در گذر خفه گون
از در این روزگار عاقبتش خام رفت
همت مانی کجاست تا که کند چاره ای ؟
در شب وصل ، همچو شَه جامه به اندام رفت
طائر بشکسته بال چون ره پرواز دید
بوی نسیمش وزید ، یکسره از دام رفت
.....................................................................
مانی – تهران – 3/2/1391
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:4 توسط مانی |
در این غزل سه بیت از استاد سخن سعدی شیراز آمده که در متن غزل نهفته است .
.............................................................................. ما نتوانیم کنون با تو در انداختن قدرت تو می زند بر سر ما تاختن گر برسم سوی تو طاقت دیدار نیست هیچ نتوانیم رهیم جان به رهت باختن گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواست چارهء ما هیچ نیست جز سپر انداختن
شد بدامت دلم لذت دیوانگی است عاشق بی چاره را این همه برتافتن مذهب اگر عاشقی است سنّت عُشاق چیست ؟ دل که نظرگاه اوست از همه پرداختن ره به راهم بِنهِ تا که دهم جان خود نیم نگاهی ز تو ما و سری باختن گل به گلستان تراست بلبل شوریده دل نازِ گلش می برد کی زتو برخاستن ؟ هرکه چنین روی دید ، جامه چو مانی درید موجب دیوانگیست آفتِ بشناختن ما سپر انداختیم برسر عشقت ، صَنم زخم ترا می خوریم ، تیغ نتوان آختن
این همه دام جفا از دلِ تو ، نیست رهش هیچ فرشته نشد بهر کسی تاختن ما به درگاه تو دستِ نیایش زدیم کی بتوانم گزید از تو امید خواستن ؟ شادی ما غم مکن تلخی گفتار چیست ؟ روی بما گر نهی قامه برافراشتن در دلِ بی تاب ما سوزش جان . بس رواست گرمی تَب می کند شعله برافراختن سینهء پر درد ما . گنج عذاب دل است این همه سوز و بلا . دل بتو پرداختن .............................................................................. بهار زیبای تهران - ۱۳۹۱ مانی : 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:46 توسط مانی |
هرچه خواهی بر من تنها بگو ... هرچه خواهی بر منِ تنها بگو حرف دل را جمله بی پروا بگو گر بخواهی شیشهء دل بشکنی جور خود را بر من رسوا بگو موجها راندی ، بزد بر ساحلم حالِ زارِ این لبِ دریا بگو عشق تو طوفان بشد بر جان تنید قصهء طوفانِ این صحرا بگو نازنینا ، ناز کم کن بر سرم صحبتی از حال این شیدا بگو چشمهء دل را گشا بر تشنگان زان نشانِ دردِ ناپیدا بگو بر دهانِ قفلِ خود بگشا سخن پیشِ مانی ، صحبت فردا ، بگو 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:51 توسط مانی |
فرشتهء مهربانی ها ... 
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 19:33 توسط مانی |
دماوندم ... دماوند غرور آميز دلبند كهنسالم . ستبر سينه ام گنجينهء دوران فخر شهر ايران است . سرم در ابر و باد و برف ميسايد . در اين سرما و يخ . دل ميزند شعله . نفس در من . پر شورش . ز فرزندان ايران است . پسر اندر پسر سهراب. و دختر آفرين گردم ( گرد آفرين )gordafarin. شكوهم . سربلنداي پر از فَرّم faram. شكر خندم . از اميد فرزندان. بشارت گوي و حاجب از رهائيها. ثناگويان خوش انديش مرد و زن. جلاي ما ندگاران . سرفرازان . ميهن و ملت. و پايم ريشه در خاك گهربار است. منم من . فخر و نام و بام ايرانم. منم من . شير غران . مانده از دوران و ايامم. منم من . قله كوه . در خاك زر افشان اين بومم. نمادين كشورم . فرزند و . فرزندان اين خاكم. رهائي گشته از جور و بلاي . زهر هر دشمن. جدا مانده زهر جور و ستم از تيغ بد كاران. چو پيران پدر فرزند . چو مادر . داغ از هر آدمي دربند . برزگا سينه ام باز است . از آغوش . سرم در آسمان و پاي در خاكم . تنم از سنگ و . دل . چون برگ. غروم . مرز بي حد و توانم حرف ناگفته. و عمرم رمز دورانها. درون سينه ام اسرار تاريخ است. خوشيها . نا خوشيهاي بياد رفته. گهي چون نوش نوشا نوش. گهي چون زهر تلخ آلود. گهي چون رستم دستان. گهي چون بابك و ياد ابومسلم. شجاعتها . غرور انگيز و شور آور. گهي سينا و گه رازي . گهي استاد طوس . تفسير وضع فتح ميدانها . گهي بزم و طرّب چون باده ، در اشعارِ حافظ بوده یا خيّام . وگه شور غزل در دشت سبزين غزالانم . گهی مستم ز مستيها . گهی عشقم ، چونان دلبران ، نازم . گهی چون كوه مي مانم بر ناكس . گهی چون مادران . از غصه مي نالم . وچشمم اشك . از هركس كه جرمش چوب مرگ سَربه داران است . و شادم شاد فرزندان . يلان و پهلوانان و بزرگانم . ز اول روز تاريخ . تا به امروزم . به فردوسي و شه نامه . به گيو و بهمن و سُهراب و تهمينه مني كه مانده از دستان هر اهريمن و ضحاك . كتاب سينه ام سرشار از رمز و حكايتها است . ظَهار پشت اندر پشت بر خاموشي دشمن . ظَهير دام سختيها و غمهاي توان آلود . ظهُور بر هرچه بي داد است . و رقص گوي چوگانها در سختی ميدانها . و هوش داران نسل آريا مندان . در ذهنم . كمان و تير آرش ها بر يادم . درفش كاوه از جور ستم دارن . ميدانم . ضَماد و مرحم هر زخم جان سوزم . ضَمان زندگي بخش . شادي و غمها . مني كه سر به سقف آسمانهايم . دماوند غرور انگيز تنهايم . ز اول آخر دنيا . بر پايم . جلال نام ايرانی و ايرانيست . بر جايم . ............................................................................ توضيحات و معاني : تهمينه . دختر شاه سمنگان يا توران و همسر رستم و مادر سُهراب است ظهار . پشت هم بودن ظهير . يار و ياور ظهور . ظاهر شدن ضماد . مرحم و دوا ضمان . ضامن و متهد شدن حاجب . خبردهنده دربار سينا و رازي . نام دانشمندان ايراني بابك . بابك خرم دين سردار معروف ايراني در زمان ظلم اعراب بر ايران ابومسلم . سردار معروف ايراني در زمان جورو ستم اعراب بر ايران كه هردو از افتخارات تاريخ و ملت ايران هستند . رجوع شود به . ويكي پديا...... ماني : تهران ... 22/10/1389 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:15 توسط مانی |
آهنگ از - زندهء همیشه یاد ، جلال ذولفونون ، استاد تار و سه تار ایران متولد سال 1316 در آباده ؛ وفات 28 اسفند سال 1390 در کرج شعر از - مانی برگرفته از مشق و درس فریدون مُشیری و برداشتی از مانی
............................................................................ سفره هفت سین ، چیده شده در دیار تهران شهرک غرب – پاساژ گلستان نوروز 1391 --- عکاس - مانی
............................................................................ برکنید تو یاران ، تو یاران ، بهار میرسد مُوصم گلستان ، گلستان ، ببار میرسد بوی گل برآمد ، برآمد ، بجانم نشست دیدن عزیزان ، عزیزان ، قرار میرسد دست من پیاله ، پیاله ، می بی غش است یار من به سوی ، به سوی ، کِنار میرسد بزم ما شب و روز ، شب و روز ، ندارد تمام یار ما چو پیکِ ، چو پیکِ ، سوار میرسد آتش دلم را ، دلم را ، نباشد تمام بوئی از بهاران ، بهاران ، دیار میرسد زان دل ستم گر ، ستم گر ، ز دلبر مرا ظلم او فزون گشت ، فزون گشت ، هوار میرسد جامی از لبانش ، لبانش ، رسد گر مرا مستی شبانه ، شبانه ، خمُار میرسد مانیا تو برخیز ، تو برخیز ، بخور زان سَبو گرمی دلت را ، دلت را ، چو نار میرسد ساقیا تو ساغر ، تو ساغر ، بده دستِ ما مستی مرا بین ، مرا بین ، ز یار میرسد .................................................................................... نوروز 1391 معانی : برکنید = کنده شوید از غم و به پای خیزید ببار = بعمل آمدن و ریسدن و ثمر دادن قرار = ثابت و برجای شدن و ملاقات کردن کِنار = همجوار و نزدیک و نشست دیار = منزل و شهر و محل زندگی هوار = فریاد و فغان نار = در اینجا به معنی آتش است 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 18:33 توسط مانی |
در عمر وسط عشق جوانی بسر افتاد از راز درون هرچه بداشتم بدر افتاد مرغ دل من جست و پرّ و بال چو بیاراست بر بام دو صد سلسله موی قدر افتاد موی سیه یار ُ میان کمر او خم داده کمر . خون جگر در نظر افتاد من بودم و می ، زان به لب یار نشستیم این جوشش ساغر ، ز شب تا سحر افتاد رسوای زمان گشته و پروا ندارم هر کس که خراب گشت دگر ترس ور افتاد با حرف و حدیث سنگ سیه لعل نگردد زردی فلز زرد مُطلا نه در افتاد رازیست پس پرده که گر پرده بر افتد آتش بسر خِرمن هر بد گوهر افتاد مانی که برّ و روی بتُان در نظرش بود اکنون چه کند او ُ بدام دگر افتاد ؟ ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 14:17 توسط مانی |
تبریک سال نو از مانی : مرحبا بر ما رسید بوی بهار شعلهء آتش بر آمد بر اَنار برف آمد از سر کوه بر زمین بر شقایق گفته ها دارد کمین سُوری لاله چنان بالا گرفت گرمی آن چون تنوری جا گرفت باد فریاد بلندش بر نسیم تند بردار دامنی از زرّ و سیم رو سَبو بردار میش در کاسه ریز آتش آن بر سر و بر جامه ریز هفت سینش هفت رنگ عشق گرفت شوقِ هر دلداهء عاشق گرفت از کهن دوران رسیدش عِیدِ ما تا که نورانی کند زان دیدِ ما جام جمشیدی بدست کُوروش است چون گهُر شَه نامه ، در هر بینش است نام فردوسی نشست بر تارکش در کمان دار چو تیرِ آرشش یا چو بومُسلم ، نهیبِ تازی است یا دَرَفشِ کاوه بر آزادی است یاد بابک ، خرّم بر اندیشه است مانده بر جان و تن و هر ریشه است شرح نوروز از هزاران ساله است قطرهء شبنم درون لاله است از گلسُتان می وزد بوی بهار پیکِ نوروز آمدش چابک سوار مانی می گوید جهانی را دُرود نغمهء شادی سُراید این سُرود سال نو بر تو مُبارک باد و شاد گرمی عشق بردل و بر دیده باد ........................................................................................................ mani نوروز : همیشه پیروز و خجسته بادا
مانی ، اسفند 1390



+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 0:33 توسط مانی |
مرا فرصت بده جانا زبان گفتگو امشب که تا طرفی بیارایم به یار خنده رو امشب نسیم مُشک افزایش رسد بر دیده و جانم پیاله پُر کنم هردم من و حرفِ سَبو امشب سرشب تا سحر خوانیم نوای مرغکان مست بهاران را به پا گیریم چو سُنبل عطر و بو امشب کنار یار شیرین دل مقام خسروانی را چنان تخت سلیمانی نشستم کامِ او امشب بزن مطرب تو ساز نو که از جانم نوا خیزد پریسا پیکری دارم کنارم طرُفه مو امشب میان شب می بارد چو مهتاب تابش سیمین چو زرّ تابیده گیسویش به پایم دام او امشب چنان سبز است باغ دل بزد غنچه بجان من طنین بلبل عاشق بیارم گفتگو امشب سرای دل میداند درون قصیهء مانی چنان پروانه بی تابم ز گلهُا رو برو امشب
تهران – مانی – 26 اسفند 1390 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 0:17 توسط مانی |
دانلود موسیقی مقامی خراسان بنام دل غمناک از خواننده خوش صدا آقای غلامحسین غفاری روی لینک زیر کلیک کنید . در این رابطه برای خراسان بزرگ و مهد هنر و ادب و شعر و موسیقی ایران . غزلی سروده که بی مناسب نیست . مانی :
http://www.4shared.com/mp3/WnOJX4Vi/dele-ghamnak-ghaffari-wwwallah.html?refurl=d1url خراسان است خراسان است اینجا سخن گفتن نه آسان است اینجا خراسان و کویرش غرقِ رازند چها نا گفتهء پنهان است اینجا سکوتش در کویر صد قصه دارد شبش چون زلفِ یار ، افشان است اینجا ادب چون قلّهء کوهش بلند است هنر چون بارشِ باران است اینجا که تاجی بر سرِ دوران زده او کمان ، دستِ سواران است اینجا چو سردارش ابو مسلم زند تیغ زدشمن خواره و بی جان است اینجا سیه جامه بپوشند ، هی ، کنند اسب مرا خاکِ دلیران است اینجا طلای خاک و بویش زعفرانی است زَر و سیمش فراوان است اینجا چو استاد سخن ، فردوسِ توس است کلامش بر سرو جان است اینجا ز شعر و از ادب مانی ، چه گوئی ؟ قلم در خدمتِ رِندان است اینجا خراسان است خراسان است اینجا به تاریخ فخَر ایران است اینجا ............................................................................ مانی – تهران – اسفند 1390
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:18 توسط مانی |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 16:37 توسط مانی |
نوروز ۱۳۹۱ بر همهء ایرانیان و پارسی زبانان جهان شاد و پیروز باشد . قداست ایرانی،بلندی دماوند اصالت نوروز،قدرت آرش شرافت کاوه،غیرت بابک نجابت مازیار،زیبایی شیرین عشق فرهاد،شکوه جمشید عمر پرسپولیس،منش کوروش پندار نیک،گفتار نیک،کردار نیک را از اهورای پاک در این نوروز سپید برایتان آرزو می کنم. سال نو مبارک 
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 12:56 توسط مانی |
آن کیست که از روی صفا بر ما وفاداری کند ؟ آن کیست که از روی صفا بر ما وفاداری کند ؟ از روی لطف و مرحمت با گفته ای یاری کند اول بشوق آرد مرا با عشق خود سازد مرا ونگه بیک پیمانه می از من هوا داری کند از دلبرم ناید ندا . ماندست صدایش در ادا در بند تقدیر و جفا باشد که همکاری کند آن داده فصل دل را بر خود نهاده عشق را ترسم که بر آیین عشق آید ستم کاری کند بگشا لبان بهر سخن تا دُرّ بتازد در دهن اینک بناز و غمزه ای شاید که دلداری کند چون مرغ خوشخوان چمن با روی گل گوید سخن با شمع و هر پروانه ای آید طرفداری کند زین بافته موی پر شکن زنجیر بسته دست من زندانی افسرده را در بند نگهداری کند ساقی بده آن جام می از یاد رود ایام دی لب بر پیاله چون زنم دیوانه ، هوشیاری کند آن شَه پر بالنده را پرواز اوجش بین مرا از بند عشق سازد رها زین پس دلداری کند عقلم نموده در نگین در چرخش انگشت ببین در عقل و جانم آنچنان بر تخت سلیمانی کند دلبر چو طاووس سپید ما را ز چشم خود ندید شاید به آب و دانه ای . بر دل پذیرائی کند

مانی ننوشد جام غم پر کن پیاله دم بدم
دل را نهادیم بهر او شاید وفاداری کند
............................................................................
معنی واژه ها
دُرّ = گوهر
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:27 توسط مانی |
کار من از حساب رفت در طلب ندای دل وز چه سبب رها کنم این سرو این سرای دل ؟ جام شکسته میزنم می بلب سبو نماند باده چو ناله تلخ شد از شرر نوای دل قامت چون هلال من خم تر از کمان چشم موی من از سفیدیش پر شده از خطای دل دل چو جوان گشته شد ره بسوی رها برد طاقت و زاریم برفت از سبب هوای دل دست به پیاله میبرم کار دگر سرم نماند آنچه سبو میخورد خون شده درندای دل صورت زرد من نگر ضامن دردِ بی ره است جان بلب رسیده را آفت بی دوای دل رهزن دل زما توئی ، بستهء کوی و روی تو مرغ ز قفس نمی جهد ، چون نرود صدای دل من که دگر بریده ام در ره بی سرای تو آب دو دیده خشک شود گریهء بی نوای دل مانی خسته جان چرا ره به صنم نمی برد ؟ تا که بکار ما کند چارهء بی صفای دل
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 20:18 توسط مانی |
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:58 توسط مانی |
نام غزل : قدح بر دست می آیی در ساختار سرودن این غزل نوعی نو گرائی شده است . قدح بر دست می آیی چو شَه بر تخت می آیی به مستانِ درِ کویت چو طاووس مست می آیی خراباتی و جان بر کف به شوقت میزنم بر دَف بیا بر دیده پائی نِه مرا همدست می آیی شدم بر دیده خواب تو که از جامِ شرابِ تو مرا مستانه زندانی بجانم سخت می آیی نگه بر دیده خونین شد ترا عشقت چو آیین شد هدف دادی دل و جان را که تیر پیوست می آیی زبان در قفل و زنجیرت چو خصم ، مارا شده کینت مرا از دل رها گردان بسوی رَست می آیی بیا برپا بکن شوری چرا از عهد خود دوری ؟ بزن بر نیش خود نوشی گهی در خَست می آیی بده جامی ز دست خود بکن همواره مست خود زچشم ساغرت امشب به خیز و جَست می آیی بزن مطرب شبِ نور است زشادی دستِ غم دور است نوای همدلی سر کن بمی پیوست می آیی بهار عاشقان آمد که یار هم زبان آمد دعائی کن به او ، مانی نویدِ بخت می آیی ............................................................................ معانی : رَست = رهائی و نجات یافته . رستن کینت = کینه تو خَست = فرومایگی – نامردی و پستی خرابات = میخانه و میکده - محل خراب شدن از می و باده خراباتی = اهل میکده و می جَست = پریدن . جَستن . چالاک . جستجو . تجسس در این غزل بمعنی – چالاک و خیزش است 
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 0:49 توسط مانی |
چند رباعی محلی دزفولی و شوشتری
............................................................ مونوم مجنون و گم گردیده راهوم بهر سو می روم افتاده چاهوم کجا گردوم که بوی لیلی آیو ؟ به دنبالت مونهِ ، سرگشته جاهوم ............................................................ چو عاشق بیسمه دیونه بیسوم که افسون خوردومه افسونه بیسوم بکن کاری مونه آ خو بیار کن سر شمع دلت پرونه بیسوم ............................................................ دل مو دلبر مو تو کجوئی ؟ تو وعده داده ای امشو بیوئی اگه بینوم جمالت شوهِ مَهتو به دیده پا ونی بر سر برائی ............................................................ دلی عاشق به بند سینه داروم غم افسونگری پیشینه داروم بیو پیشوم نشین دردم دوا کن که رسوائی تو دیرینه داروم ............................................................ درون سینه داغه ، چون تنوره دلم شیدای اون ابرو کمونه کمند مهربونیت بسته پایوم بیا بگشا که کارت قصد جونه
.................................................................................... تَشی بر دل تو زن اَمشو به گلنش= روشنش کن چو خاکستر شوم ، هر شو به گلنش ز خاکستر جهوم جونی بگیروم که بیداریو ، بهره خوُ به گلنش ............................................................ لبه چشمه تونه دیدوم به شِوش چو مَه اُفتیده بیدی مِنه اُوِش تیاتو هر دو زولفون رنگ شوُ بید بخود گفتوم که مانی ، رفته خوُش ............................................................ دَمه رودخونه و مُوهی گرفتن مِنهِ سَعباط و حرفه دل بگفتن= ساباط = کوچه های سرپوشیده شهر دزفول قدیم بزیره سایهء بید جوه اُوی تو چون غنچه لبونت را شکفتن ............................................................
بقربونه تیایه رنگه زاغِت مُنه سرگشته کُرده مِنه باغِت بیو پیشوم نشین ، تا غرقه سیلت کجا هِسی که شو و روز سُراغِت ؟ ............................................................ سفیدی و بلوری و قشنگی سر مستونه دوریو مَلنگی تیات جامه مُنو میات چو چَنگِن= چشمات جام و موهات چون ساز چنگ من است مُو چون بَرّه ، تو بی رحم چون پلنگی ............................................................


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 0:10 توسط مانی |
خوشا آنان که بر هرداده بیعارند .
خوشا آنان که بر هر داده بیعارند
ویا بر درد بیعاری ، بیمارند
خوشا دیوانه های عالم هستی
که والاوئی ندارند از سرِ پَستی
خوشا آنان که راه عقل گمُ کردند
که بیهوده سخن گفتن ، پُر کردند
خوشا مجنونیان عاشق لیلی
ندارند ترس زهر طوفان و هر سّیلی
خوشا آنان که راه بی خیال رفتند
به سود روزگارِ آشنا رفتند
................................................................
و با وزنی دگر - آرزو - عاشقانه ...
خوشا جائی که دلدارت نشیند
رُخت را در ره شادی ببیند
خوشا جائی که دلبر لاله چیند
بروی گونه ات بوسه بگیرد
خوشا جائی که اشکی پاک گردد
و لبخندی برویش جای گردد
خوشا دستی که دستی را بگیرد
که عشق گرم بر دل ها نمیرد
خوشا باران که زشتیها بشوید
بجایش بر زمین سُنبل بروید
خوشا آهی که از سردی شود گرم
بروی ظالمان سر ناورد خم
خوشا آنکس که بالا سر بگیرد
تنومندی کند پوچی نگیرد
خوشا روی خوش و بوی خوش دوست
نباشد بهتر از یکرنگی دوست
خوشا یاری که چون پروانه باشد
بروی شمع دل همخانه باشد
خوشا ساغر که دست یار باشد
بهر مستی ترا همیار باشد
خوشا ساقی که ریزد بر مُرادت
می نابت دهد آرد به دادت
خوشا مطرب که سازِ نو بخواند
که رمز هر دل دانا بداند
خوشا باده که ریزد آبروئی
کنار سایهء بیدی و جوئی
خوشا می از صبوی کهنه ریزد
طراوت از سر دلبر بخیزد
خوشا جائی که یارم خانه دارد
بدستش عشق ما پیمانه دارد
خوشا زیبا رُخان با وفا دل
به ره جویان عقل و کار حاصل
خوشا سازی که از شهناز خیزد = استاد جلیل شهناز
به تارش بوی هر گل را بریزد
خوشا جائی که از غم دور باشد
پر از شادی و غرق نور باشد
خوشا اسبی که زرّین زین بودی
سوارش مظهر تحسین بودی
خوشا مانی ، اگر بر دل نشیند
صفائی از گلِ دوستان بچیند
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 18:42 توسط مانی |
ترانه ای محلی از خراسان
.............................................................................. بشنو این پند مرا آمیخته بر جان میشود خانه بر دریا مزن پیوسته ویران میشود برغرورت دم مبند همواره می پوید خطا گر به جوهر تن دهی بر فتح آسان میشود قدرت سلطان اگر در راه نابودی فتد مُلک و ملت همزمان یک باره ویران میشود خشمِ طوفان بر دل عاقل نبارد ترس خویش موج ز دریا چون جهد برصَخره بی جان میشود برلب دریا نشستن موجب مردی نبود مرد اگر دریا رود جانش به دندان میشود لاف گوئی و درشتی وصف هر نابخرد است عقل چون آید بکار حرفت چو آهن میشود راه طولانی ، حرامی در کمین بنشسته جان هرکه داناتر بود راهش چه آسان میشود عشق میسوزد مرا چون در هوای نفس نیست عاشقی مجنون نماید ، مایه از جان میشود ریشهء خشکیده را هرگز نمی بارد ثمر گوهر تن گر بود ، بارش فراوان میشود هرکسی در اصل خود همواره می پوید سفر بچهء گرگ عاقبت در گیر انسان میشود جای نیکوئی نگیرد ، هرکه بر ظلم تکیه کرد مرهم دل بهر ما ، هر زخم درمان میشود بر فراز کوه رفتن ، پای می خواهد رهش تیشه بر دستان فرهاد ، کوهش لرزان میشود جان بلب گر میرساند دلبر زیبا رُخی از دوای صبر عاشق ، سینه درمان میشود بر مدار عشق گشتن کار هر دل داده نیست مانی گر تدبیر نماید ، سختی آسان میشود .............................................................................. تهران – زمستان 1390 
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 12:27 توسط مانی |
تقدیم یک غزل ، به دوستان اهل هنر

................................................................
جان بلب رسیده را بار گران نمی برد
یک نفس گرم مرا طاقتِ جان نمی برد
تن بجفا چو داده ام ، در سرِ گفتگوی تو
جانِ نفس گرفته ای ، تاب و توان نمی برد
خانهء تو سرای دل گرم نموده بسترم
وصفِ صفای کوی تو روح و روان نمی برد
یک نظر از نگاه تو عمر مرا فزون کند
صحبت حرف و حال دل ، آب روان نمی برد
طرّهء مُشک فام موی ، برده ز دین و عقل مرا
هرکه نماید حیلتی ره به نهان نمی برد
غنچهء تو شکفته شد در طلب بهار من
بوی گل وصال تو طاقت جان نمی برد
عاشق بی قرار تو شُهره بشد بهر دیار
این همه رنج وعشق خود حرف و بیان نمی برد
مانی اگر طلب کند راحت جان و تن ترا
عزم و دلِ ربوده ام ره به امان نمی برد
................................................................
تهران – سوم بهمن 1390
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 13:19 توسط مانی |
بهجرات میتوان گفت که «جلیل شهناز» نه تنها در بین نوازندگان تار بلکه بین تمام نوازندگان معاصر موسیقی اصیل ایرانی بینظیر است و تک تک اساتید برجستهی موسیقی، هنر او را در تکنوازی، بداههنوازی و جواب آواز ستودهاند و میستایند. استاد جلیل شهناز در اول خرداد سال ۱۳۰۰ شمسى در خانواده اى هنرمند در اصفهان زاده شد. اوج درخشش هنر شهناز از سال ۱۳۳۶ شروع شد که برنامهی گلها به همت «داوود پیرنیا» طرح ریزى و در رادیو اجرا شد. در آرشیو رادیو ایران آثار او با همکارى خوانندگان بلند آوازهاى نظیر «تاج اصفهانى»، «ادیب خوانسارى»، «عبدالوهاب شهیدى»، «محمدرضا شجریان»، «حسین خواجهامیری» و «اکبر گلپایگانى» وجود دارد و بهعنوان گنجینهای ارزشمند از موسیقی ایرانی بهشمار میرود. تولد استاد جلیل شهناز مبارک ----- ۱/۳/۱۳۰۰ و تقیدم این غزل به استاد . ...................................................................... ناز تو در پیش شهان بیشتر است تار جلیل بر همگان خوشتر است تار بغل کرده چنان می زنی سبک و نوایت چه نوازشگراست نغمهء خود را که محیا کنی بهتر از آن خواندهء چاووشگر است شه نوازی که چو شهناز گشت رونق آن این دلِ غارتگراست تارِ جلیلش که جلیلی زند زخمهء آن زخم نوازشگر است نیست نوایش سرِ این مرز و بوم پنجهء او سوزش درویشگر است کوک بنما ، زن به مضراب دسی ساز تو چون جادوی افسونگر است مهد هنر شهر سپاهان بود خانه به فخر تو ستایشگر است وصف ترا هرچه که مانی کند بر دل ارباب هنر خوشتر است ......................................................................مانی – سرودن غزل در اهواز – 1/3/1386

او در یک خانوادهی اهل موسیقی بهدنیا آمد و از آنجا که همهی اعضای خانوادهاش با هنر موسیقی ایرانی آشنا بودند جلیل نیز در ابتدای خردسالی ساز بهدست گرفت.
پدرش «شعبان خان» علاوه بر تار که ساز اختصاصى او بود، سه تار و سنتور هم مى نواخت و نواى شیرین سازها و آهنگها همیشه از خانه آنها به گوش مى رسید. در چنین خانواده اى جلیل شهناز پرورده شد و جوانههاى هنر در دل و جانش پرورش یافت.
جلیل شهناز از سال ۱۳۲۴ مقیم تهران شد و از همان ابتدا با رادیو تهران شروع به کار کرد و در بسیارى از برنامه ها به عنوان تکنواز شرکت داشت.
این استاد موسیقی در دههی۱۳۶۰ همراه با فرامرز پایور (سنتور)، علی اصغر بهاری (کمانچه)، محمد اسماعیلی (تنبک) و محمد موسوی (نی) «گروه اساتید» را تشکیل داد و با این گروه، مسافرتهای متعددی به کشورهای اروپایی، آسیایی و آمریکا داشت.
وی همچنین در سال ۱۳۸۳ به عنوان چهرهی ماندگار هنر و موسیقی برگزیده شد.
لازم به یادآوری است که محمدرضا شجریان در سال ۱۳۸۷ به افتخار جلیل شهناز، نام گروه نوازندگان خود را «گروه شهناز» انتخاب کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:25 توسط مانی |
یک غزل
ترا هرچه مراد است در جهان داری
......................................................................................................... ترا که هرچه مُراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری کنون که دیده و جورت بزد تیر هلاک که تیر بر دل خونین ما کمان داری طبیب درد جفا را کجا شود حاصل ؟ ترا که دوای درد ما نهان داری مرا به میکده گر فتاده بخمُر شراب پیاله ای نبود آنچه بر لبان داری بنور شمع وجودت بسوخت پروانه ز شعله ات چه کنم آنچه بهر جان داری مکن عِتاب از این بیش و جور بر دل ما مکن هرآنچه توانی که جای آن داری مرا چو کبوتر گرفته ای تو به چنگ عقابِ آسمان بلند را تو در توان داری جفای تو گر مهر بدل زند روزی مطیع امر تو شوم آنچه بر زبان داری وصال دوست اگر دست میدهد یکدم برو که هرچه مُراد است در جهان داری ملالتی نشود آنچه یار ز جان گوید شرارتی نشود خرده بر دهان داری بیا و خنده به لبهای نوگلت باز کن طراوت خوبان گل ، بیان داری کجا روم از صید آن نگه که تراست ؟ توئی که مرا جان و دل نشان داری حقیت دل تلخ بی وفائی است ، مانی ستارهء دل خود را ز آسمان داری ......................................................................................................... در این غزل ، سه بیت از حافظ آورده شده و آنها را پیدا کنید ، و مابقی از مانی است . 
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 20:20 توسط مانی |
آواز شوشتری و شهر شوشتر در خوزستان
شوشتری گوشه ای از دستگاه همایون است. دستگاه همایون یکی از بزرگترین دستگاه ها می باشد و بسیار زیبا و دلنشین می باشد. استاد خالقی درباره دستگاه همایون می گوید : گاه فریادی سخت از دل داغدار برمی کشد و با هر ناله ای اشک از دیده می فشاند ولی به زودی طرز کلام را عوض می کند و پند صبوری می دهد و سرشک از رخ مستمعین خود می شوید و قلوب افسرده و پریش را تسلیت و آرامش می بخشد ... (نظری به موسیقی_جلد دوم). همایون دارای گوشه های متنوع و در بسیار مهم در موسیقی اصیل ایرانی است از جمله : درآمد - چکاوک - بیداد - موالیان - بختیاری - شوشتری و ...
مایه شوشتری با نوازندگی سه تار استاد سعید هرمزی
گوشه شوشتری در دانگ بالای دستگاه همایون قرار دارد و گوشه بختیاری نیز ، ترکیبی از مشخصه های مقامی شوشتری با همایون می باشد و به طور کلی سه گوشه شوشتری ، بختیاری و منصوری در فضای اوج دستگاه همایون قرار دارند. استاد وزیری در کتاب آواز شناسی خود آورده است که : شوشتری عینا مثل ابوعطا است ولی با این تفاوت که به جای سی بمل در آواز ابوعطا ، از سی بکار استفاده می شود و اغلب از تاثیر غم روی سی بکار ناله خفیفی داده می شود.
آواز شوشتری با صدای استاد حسین طاهرزاده و نوازندگی استاد برومند
شوشتری دارای گستردگی وسیعی از لحاظ مقامی است و تصنیف ها و آوازهای بسیاری در پرده شوشتری ساخته شده است. استاد عباس کاظمی خاطره ای را از استاد یاوری برای یکی از شاگردان خود نقل کرده اند که : روزی استاد یاوری در باغ خویش ، با ساز " نی " برای یکی از اساتید همدوره خود ، چندین و چند گوشه مختلف و متفاوت را در مقام شوشتری اجرا نمودند که متاسفانه بسیاری از آنها در دسترس ما نیست.
تکنوازی نی و آواز استاد حسین یاوری در مایه شوشتری
شوشتری برگرفته از ملودی های محلی شوشتر و نواحی اطراف آن است. شوشتر بنا به گفته تاریخ نویسان از جمله حمزه اصفهانی، عربیشده شوشتر، تشتر (تستر) به معنی خوبتر است و چون شهر شوش رو به ویرانی میرفت، در شش فرسنگی بنا شد که خوشآبوهواتر و حاصلخیز از شوش بود و آن را شوشتر یعنی از شوش بهتر نامیدند. مستوفی در نزهت القلوب میگوید: که شوشتر را شش دروازهاست ازاینرو برخی اصل واژه شوشتر را ششدر احتمال دادند. از شوش به شوشتر و از خوب به خوبترمیرسیم. شوشتر از شهرستانهای استان خوزستان و از طرف مشرق به مسجد سلیمان و از طرف مغرب به دزفول و شوش واز طرف جنوب به اهوازوازطرف شمال به دزفول وکوههای بختیاری محدوداست.این شهرازقرن ششم هجری که اهواز رو به انحطاط رفت مرکزخوزستان شدوتااواخردوره ی قاجاریه مرکزیت خودراحفظ کرد. شوشتر در گویش و اصطلاحات محلی به شهر «چهل پیر» معروف است. زیرا در آن بقاع متبرکه، امامزادهها و مساجد و تکیههای بسیار به چشم میخورد. شوشتر را هیدالو نیز نامیده اند.
« " شوشتر " فشرده اي است از ايران بزرگ، شهري در ميان ابرهاي اسطوره و نيز در روشناي تاريخ، با صبحدمي كه شهره آفاق است. تاريخ اين سرزمين را بايد از لابلاي كتابهاي كهن، سفالهاي شكسته و بنا هاي ويران گشته فراهم آورد و آن را از ابهام اساطير بيرون كشيد. شوشتر با كوچه هاي چندين هزار ساله اش هر كدام برگي زرين است از تاريخ كهن ايران، كه بي شك توجه به اين ديار فراموش شده در ايضاح زواياي تاريك تاريخ ميهن ما تأثيري شگرف دارد. اين كوچه ها خاطره سهل ابن عبدالله تستري، قاضي نورالله شوشتري، ملا فتح الله وفايي، علامه شيخ شوشتري را به ياد دارند. همچنان كه پيروزي ايران در جنگ با روم، حملات مشعشعيان، ظهور مهديت كاذب، خدعه صفي ميرزاي دروغين، ظلم نادر و لگد كوب شدن توسط سم ستوران ظالمين را هرگز از ياد نخواهند برد. شوشتر زبان گوياي تاريخي كهن و سخنگوي بازمانده هاي گرانبهايي است كه از دل خاك بيرون كشيده مي شوند، يا در دل سنگها و كوهها يافت مي گردند، و در شمار پرمعناترين آثار بجاي مانده از ايران كهن هستند. »
تصنیف شوشتری :
هر چه داُرم سى (برای) تُو دارُم دِگه (ديگر) نمبرم گمون (گمان)
هَمنَه (همه را) خرج تُو کُردم (کردم) سرِ قِباله حمُوم (حمام)
هر چه دارم سى تو دارم عزيز خونمى (خانه منی)
از گلالت (سر زلفت) کل بچينم تو بِنى (بنه) روزونمى (گل رازیانه منی)
قربوِن جيبت مو بايم (من باشم) اشرفى بِمنش (ميانش هست)
اشرفى گوشه نداره ريگشون (روگشای) زونت (زنت است)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 15:31 توسط مانی |
دخترک فال فروش دخترک ریز و نحیف و زیبا دسته فالی بدست کهنه روپوشی و کفشی به پا و بدنبال تو می آید و میگوید باز تو بخر از من فال تا که حافظ بدهد پیغامی و گره باز نماید از تو داشته باشی ترا ، دخترک زیبائی دلفریب و ، زبانش شیرین ریخته بر شانهء او موج طلا رنگ چشم آبی دریا و خروشان رفتار گونه هایش ، بسرخی اَنار و بشب ها ، درونِ اطاقِ گرمش در زمستانی سَرد نورِ سُرخِ چراغِ خوابش بکند رنگ اطاق ، چون مِهِ سُرخ سربه زانوی تو مادر بنهد ، در خوابش قصه ها می شنود با آواز و چه زیباست صدای مادر و چه رعناست قد و قامت او و صدایش شبیه باران خواب بر چشم و تن او بارد دخترت رفته بخواب آسوده تو بخر از من فال تا که صبحی زیبا دخترت : با صدائی زیبا با پر از آرامش با همه بوی خوش مادر وار بشود بیدارش با دو صد ناز و ادا پشت میزی پر از صبحانه و همه خوش مزه و خوش رنگین لقمهء مادر خود را بخورد از دستش و بصد عشوه که من سیر شدم تو بخر از من فال تا که فرزند تو خوشبخت شود و سوار بر ماشین که لمی داده بروی تشک نرم و قشنگ در کنار مادر ... راهی مدرسه ، با کیف و کتاب خنده بر لب ، امیدی بر دل شوق دوستان و کلاس و بازی تو بخر از من فال تا شود فالت خوب دخترت عاقبتش خیر شود مثل من پشتِ چراغ قرمز شهر یا که در پارک و خیابانی دور زیر چشم همهء بی چشمان نشود سرگردان ... و نباشد مادر ، که زند شانه سرم و بگیرد دستم ، در رهِ آسایش نه غذائی و لباسی کافی نه اطاقی و کتابی در دست من در این شهر بزرگ بی رحم و در این جنگل پر گرگ و شغال با تن رنجورم چه شود فردایم ؟؟؟ تو بگو فردا چیست ؟ یا که خوشحالی ، ز کیست ؟ و چرا نیست مرا همبازی ؟ که بگوید جواب ، پاسخ من ؟ نام من نیست در آن دفتر خوشبختی ها نام من نیست در آن لیست قشنگ رؤیا و چرا من در این شهر ، ندارم سهمی ؟؟؟ سرنوشت کرده مرا دخترک فال فروش ... آه درسینه و اشک بر چشمم توبخر از من فال تو بخر از من فال تا که خوشبخت شود دختر تو ... ............................................................................ مانی – تهران – فروردین سال 1386 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 1:32 توسط مانی |
لاله روئی . لاله بوئی هست مرا لاله روئی ، لاله بوئی هست مرا در شبانگاه ، قصه گوئی هست مرا بر دلِ تنها و بی آرام من موصمِ هر گفتگوئی هست مرا شادم از شادی آن گیسو کمند رونق و هر آبروئی هست مرا باده ام چون بادهء مُژگان اوست با پیاله ، چون سبوئی هست مرا لاله زاران کی شوند رُخسار یار ؟ نرگس مستی و بوئی هست مرا می گساران غافلند از مستیم در پیاله ، خنده روئی هست مرا= ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم - حافظ ای دلا در باغ گل پنهان مشو بینِ گلها ، جستجوئی هست مرا مَحفل عشقت محیی گر شود نوشِ جان و خلق و خوئی هست مرا بارِ خود را در رهِ او بسته ایم در سفر دانم که سوئی هست مرا مَرهَمِ مِهرت دوای مانی است مَحضرت چون آرزوئی هست مرا ...................................................................... معنی واژه ها : محفل = جای . محل . مکان . مجلس محیی = زنده کننده . حیات دهنده مَرهم = داروی شفا دهنده زخم مَحضر = جای حضور تهران – 25/ 10/1390 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:16 توسط مانی |
| ||||||